نوشتن و سفر یک وجه اشتراک دارند: می توان تا ابد درگیر فکر کردن به چگونگی آنها بود و اقدام کردن را به این ترتیب به تعویق انداخت. خوشبختانه راه حل مشترکی هم دارند: آغاز کردن. وقتی پا بر زمین یا قلم بر کاغذ (یا انگشت بر کیبورد) می گذاری، ناگهان همه دغدغه ها و دوراهی ها فراموش می شوند و آنچه می ماند تصمیم‌گیری برای گام بعدیست.

سفرم به جنوب با دنیایی از تردید شروع شد، ولی بالاخره شروع شد. مثل بقیه انسان ها، من هم از تخت راحت و گرمایش/ سرمایش مطبوع و غذای آماده خوشم می آید و برای دل کندن از اینها نیاز به دلیل محکمی دارم. دلیل محکم من هدفی است که برای باقی مانده زمانم در ایران برای خودم تعیین کرده ام: دیدن تمام 19 اثر جهانی ثبت شده یونسکو در ایران. تا پیش از این سفر، 11 تا را دیده بودم و اولین مقصد یعنی خوزستان، خانه 3 تای دیگر بود: شوش، شوشتر و چغازنبیل.

نیّت از سفر معلوم بود و دلیل، قاطع. قبل از رفتن به رشت، با پول چندین دوره تدریس تافل و آیلتس، وسایل مورد نیازش را هم خریداری کردم. علاقه ام به خریدن و داشتن چیزهای بیشتر حداقلی است، اما در فروشگاه لوازم سفر حس کودکی در فروشگاه اسباب‌بازی را داشتم. سه نفر همفکر و مجرّب همراهم بودند که کمک کردند فقط وسایل ضروری را بگیرم: کوله پشتی، کپسول گاز و سرشعله، کیسه خواب و زیرانداز. تنها یک چادر می ماند که به لطف بهزاد جور شد و خرده وسایلی که از پدرم (که سفری بودنم را مدیونش هستم) گرفتم. رشت بودم، مصمّم و مهیای رفتن به خوزستان. اما چطور باید بر گشادی القایی رطوبت رشت غلبه می کردم؟

لباس های اندکی که برای سفر می خواستم هنوز خشک نشده بودند. همسفری که برنامه اولیه سفر را با هم ریخته بودیم برایش کار پیش آمد و آمدنش نامعلوم بود. کارهای خرده ریز فراوانی برای انجام دادن داشتم و دوستان زیادی که مایل به دیدارشان بودم. بهانه ها برای تعویق سفر (و نوشتن) فراوان‌اند. به هر نقطه تردید بها بدهی، مسیری می شود و خیلی زود میبینی سر چندراهی‌ای ایستاده‌ای که وفور حالات ممکن وجودت را چند‌پاره می کند و هر کدام در راهی گام می گذارند. نمی توانستم اجازه چنین تردیدی را بدهم، باید تصمیم می گرفتم.

وسایلم را برداشتم و به ترمینال رشت رفتم. پیشنهاد اهوازِ دیرهنگام جارچی‌های مصّر را رد کردم و سوار اولین اتوبوسی شدم که دم خروجی، منتظر تایید لیست مسافرانش بود. روی صندلی شاگرد کنار راننده نشستم و در تابش آفتاب ظهر جاده رشت-تهران، سرم در نبود پشتی، چه پیچ و تاب ها که نخورد! اما مهم نبود چون آدم وقتی تصمیم به انجام کاری می گیرد باید بی‌درنگ دست به کار شود و صدای تردیدها را در جنب و جوش حرکت خفه کند. چه سفر کردن به جنوب ایران باشد، چه نوشتن داستان آن.

شنبه، بیست و چهار بهمن نود و چهار، رشت به تهران

Simply Share