کتاب ملّت عشق گویی همزمان من و شخصیت مدرنِ داستانش یعنی اللا را پیدا کرد. در حالی که مفهوم عشق برای جفتمان از دنیای روزمره رخت بربسته بود و به دنیایی خیالی گریخته بود که دور و دست نیافتنی می نمود، این کتاب راهنمای ما به آن عالم شد. به موازات داستان زندگیِ روزمره ی بی عشق اللا، کتاب از وصال و فراق شمس تبریزی و مولانا روایتی چندجانبه و گیرا دارد. رویه ی کلّی داستان سرگرمت می کند اما در پسِ پرده، چون معرفت اشعار مثنوی، تفکر و تربیت مدّ نظر است. کتاب ملّت عشق تمام شد اما تاثیر آن و شیفتگی من همچنان به جاست.

رسیدن به وصال کتاب ملّت عشق

دو شب قبل از تور کویر آخر سال 95 بود که همسفر تور قبلیم به کویر، سیروس یاوری، کتاب را به من هدیه داد. سیروس که حالا دیگر از دوستانم به شمار می آید، اذعان کرد کتاب را خودش نخوانده اما چون تعریفش را بسیار شنیده بود برایم گرفته. البته ارادتش به مولوی از سفرش به قونیه در خاطرم بود.

سعیدِ آن موقع از این هدیه شادان بود ولی نمی دانست چه وقایعی در شرف وقوع هستند و این کتاب چرا آن زمان به سراغ او آمده. همان شب از بی خوابی و اضطراب ناشی از تورِ فردا روی مبل هال ولو شد و کتاب رنگی تازه اش را از سر کنجکاوی برداشت. با آنکه مدتها بود از نداشتن تمرکز برای خواندن کتاب رنج می برد، آن شب و آن کتاب انگار از قاعده مستثنی بودند.

150 صفحه اول کتاب را در حالت خلسه گونه ای خواند، بی آنکه زمین بگذاردش. خیلی زود متوجه بی عشقی روزگار خودش و اللا شده بود و درست مثل او با بازیِ نویسنده ی ملّت عشق به این سو و آن سو کشیده می شد. آخرین بار که در حین مطالعه گریسته بود رمان سمفونی مردگان عبّاس معروفی بود که آن هم تا پایان غم انگیزش زمان برد. این بار اما هر برگ گویی دردی شخصی و عمیق را یادآور می شد و درنگی برای فهمیدن و گریستن لازم نبود.

آن شب از خیر تمام کردن کتاب گذشت چون باید قبل از ترک تهران کارهای واجبی انجام می داد. دوست داشت زودتر از آنها خلاص شود و به آن کتاب کوچک مرموز برگردد اما نمی شد. به هر حال مسئولیت هایی در قبال تور و مسافرانش داشت و با جابجا شدن ساعتِ حرکت از شب به صبح بعدش مشغله هایش بیشتر هم شده بود. حکمت آن بود که آن کتابِ قطعِ مسافرتی را همراه خود به فضای جادویی کویر ببرد و در هیاهوی وظایف، خلوتی برای خواندنش بیابد. اما حتی مطالعه ی درون ماشین که پیشتر ممکن نبود و این بار شده بود، کتاب را به پایان نبرد. 500 صفحه بود ولی انگار کتاب بود که تصمیم می گرفت با چه ضرباهنگی خوانده شود، نه منِ خواننده.

در طول سفر، همراه داشتنِ کتاب بارها صحبت های جالبی پیش آورد. مثل  پلیس راه جندق که افسر راهنمایی و رانندگی با دیدن نام کتاب به وجد آمد چون قبل از سرباز شدنش آن را خوانده بود و به همین علّت از گشتن ماشین صرفنظر کرد. افسر نیروی انتظامی بعدی با آنکه کتاب را نخوانده بود اما با شنیدن نام مولانا و شمس کمی به فکر فرو رفت و با یک یا دو سوال ساده ظنّش درباره ی ما برطرف شد. از میان 24 همسفرم تعدادی آن را خوانده، تعدادی تعریفش را شنیده و ما بقی به خواندنش راغب شده بودند.

کتاب حتّی پس از بازگشتم تمام نشد. چیزی نمانده بود اما انگار همان چند ده صفحه ی آخر اصرار داشتند که هنوز رسالت این کتاب تمام نشده. چند روزی شاگرد قواعد و آموزه های شمس شده بودم و چیزی درونم آماده ی تغییر بود. حقیقتی را در این کتاب یافته بودم که آشنایی گمگشته می نمود و واهمه ی آن داشتم که با گذشت زمان باز در غبار فراموشی فرو برود. ولی اتفاقی باورنکردنی برایم مقدّر شده بود که تردیدها را بتکاند و زندگی را از نو با این جاویدان عشق آغاز کنم.

سعیدهایی که در شب 29 اسفند 95 به اندازه من خوش اقبال نبودند.


آموزه های شمس تبریزی

در بخش هایی از کتاب، شمس به چهل قاعده استناد می کند که دست بر قضا نام انگلیسی کتاب (The Forty Rules of Love) نیز هست. خواندن این قواعد لذت داستان را خدشه دار نمی کند زیرا جزئی از لحن عارفانه ی کلّی کتاب هستند. چه کسانی که مثل من با خواندن این کتاب با آن ارتباط برقرار کرده اند، چه کسانی که وسوسه خواندنش را در سر می پرورانند و نیاز به کمی ترغیب دارند، مرور این چهل قاعده را در دستور کار خود قرار دهند.

من به دوستانم تفال زدن با این قواعد را توصیه می کنم. ابتدا نیّت کنید تا جواب سوالتان را از شمس تبریزی و صوفی مسلکان بگیرید. سپس عددی بین یک تا چهل انتخاب کنید و مطابق با آن، قاعده ی مورد نظر خود را بیابید. پس از خواندن قاعده، زمانی را به فکر کردن درباره اش اختصاص دهید. اگر شمس و مولانا برای هر کدام یک روز به اندیشه و گفتگو پرداختند، پس چند دقیقه تامّل برای هر کس مقدور است. امیدوارم پاسخ هر چه هست راهنمایتان در حالِ حاضرِ زندگی باشد.

چهل قاعده‌ی صوفی‌مسلکانی که دلی باز و روحی در پرواز دارند

قاعده‌ی اول: کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می‌بریم، همچون آینه‌ای است که خود را در آن می‌بینیم. هنگامی که نام خدا را می‌شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم‌آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیشتر مواقع در ترس و شرم به سر می‌بری. اما اگر هنگامی که نام خدا را می‌شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است.

قاعده‌ی دوم: پیمودن راه حق کار دل است، نه کار عقل. راهنمایت همیشه دلت باشد، نه سری که بالای شانه‌هایت است. از کسانی باش که به نفس خود آگاهند، نه از کسانی که نفس خود را نادیده می‌گیرند.

قاعده‌ی سوم: قرآن را می‌توان در چهار سطح خواند. سطح اول معنای ظاهری است. بعدی معنای باطنی است. سومی بطنِ بطن است. سطح چهارم چنان عمیق است که در وصف نمی‌گنجد.

قاعده‌ی چهارم: صفات خدا را می‌توانی در هر ذره‌ی کائنات بیابی. چون او نه در مسجد و کلیسا و دیر و صومعه، بلکه هر آن همه‌ جا هست. همان‌طور که کسی نیست که او را دیده و زنده مانده باشد، کسی هم نیست که او را دیده و مرده باشد. هر که او را بیابد، تا ابد نزدش می‌ماند.

قاعده‌ی پنجم: کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد. عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمی‌دارد. با خودش می‌گوید: ((مراقب باش آسیبی نبینی.)) اما مگر عشق این‌طور است؟ تنها چیزی که عشق می‌گوید این است: ((خودت را رها کن، بگذار برود!))
عقل به آسانی خراب نمی‌شود. عشق اما خودش را ویران می‌کند. گنج‌ها و خزانه‌ها هم در میان ویرانه‌ها یافت می‌شود، پس هر چه هست در دلِ خراب است!

قاعده‌ی ششم: اکثر درگیری‌ها، پیش‌داوری‌ها و دشمنی‌های این دنیا از زبان منشا می گیرد. تو خودت باش و به کلمه‌ها زیاد بها نده. راستش، در دیار عشق زبان حکم نمی‌راند. عاشق بی‌زبان است.

قاعده‌ی هفتم: در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه‌ی انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمی‌توانی حقیقت را کشف کنی. فقط در آینه‌ی انسانی دیگر است که می‌توانی خودت را کاملاً ببینی.

قاعده‌ی هشتم: هیچ‌گاه نومید مشو. اگر همه‌ی درها هم به رویت بسته شوند، سرانجام او کوره‌راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده، به رویت باز می‌کند. حتی اگر هم‌اکنون قادر به دیدنش نباشی، بدان که در پس گذرگاه‌های دشوار باغ‌های بهشتی قرار دارد. شکر کن! پس از رسیدن به خواسته‌ات شکر کردن آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته‌اش محقق نشده، شکر گوید.

قاعده‌ی نهم: صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست، به معنای آینده‌نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقان خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام می‌کشند و هضم می‌کنند. و می‌دانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.

قاعده‌ی دهم: به هر سو که می‌خواهی -شرق، غرب، شمال یا جنوب- برو، اما هر سفری که آغاز می‌کنی سیاحتی به سوی درون خود بدان! آن‌که به درون خود سفر می‌کند، سرانجام ارض را طی می‌کند.

قاعده‌ی یازدهم: قابله می‌داند که زایمان بی‌درد نمی‌شود. برای آن‌که ((تو))یی نو و تازه ظهور کند باید برای تحمل سختی‌ها و دردها آماده باشی.

قاعده‌ی دوازدهم: عشق سفر است. مسافر این سفر، چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض می‌شود. کسی نیست که روهرو این راه شود و تغییر نکند.

قاعده‌ی سیزدهم: در این دنیا، بیش از ستاره‌های آسمان، مرشدنما و شیخ‌نما هست. مرشد حقیقی آن است که تو را به دیدنِ خودت و کشف کردنِ زیبایی‌ها باطنت رهنمون می‌شود. نه آن‌که به مریدپروری مشغول شود.

قاعده‌ی چهاردهم: به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی‌ تو. نگران این نباش که زندگی‌ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیرِ زندگی‌ات بهتر از رویش نباشد.

قاعده‌ی پانزدهم: خدا هر لحظه در حال کامل کردنِ ماست، چه از درون و چه از بیرون. هر کدام از ما اثرِ هنری ناتمامی است. هر حادثه‌ای که تجربه می‌کنیم، هر مخاطره‌ای که پشت سر می‌گذاریم، برای رفع نواقصمان طرح‌ریزی شده است. پروردگار به کمبودهایمان جداگانه می‌پردازد، زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است.

قاعده‌ی شانزدهم: خدا بی‌نقص و کامل است، او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، می‌تواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتاً در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی.

قاعده‌ی هفدهم: آلودگی اصلی نه بیرون و در ظاهر، بلکه در درون و دل است. لکه‌ی ظاهری هر قدر هم بد به نظر آید، با شستن پاک می‌شود، با آب تمیز می‌شود. تنها کثافتی که با شستن پاک نمی‌شود حسد و خباثت باطنی است که قلب را مثل پیه در میان می‌گیرد.

قاعده‌ی هجدهم: تمام کائنات با همه‌ی لایه‌ها و با همه‌ی بغرنجی‌اش در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوق ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب دادنمان باشد، بلکه صدایی است درونِ خودمان. در خودت دنبال شیطان بگرد، نه در بیرون و در دیگران. و فراموش نکن هر که نفسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد، سرانجام پاداشش شناخت آفریدگار است.

قاعده‌ی نوزدهم: اگر چشم‌انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی، ابتدا این‌ها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست نداشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند. خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم بشود، نومید نشو، چون به زودی خارها گل می‌شود.

قاعده‌ی بیستم: اندیشیدن به پایان راه کاری بیهوده است. وظیفه‌ی تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که برمی‌داری. ادامه‌اش خودبخود می‌آید.

قاعده‌ی بیست و یکم: به هر کدام ما صفاتی جداگانه عطا شده است. اگر خدا می‌خواست همه عیناً مثل هم باشند، بدون شک همه را مثل هم می‌آفرید. محترم نشمردن اختلاف‌ها و تحمیل عقاید صحیح خود به دیگران بی‌احترامی است نسبت به نظام مقدس خدا.

قاعده‌ی بیست و دوم: عاشق حقیق خدا وارد میخانه که بشود، آن‌جا برایش نمازخانه می‌شود. اما آدم دائم‌الخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آن‌جا برایش میخانه می‌شود. در این دنیا هر کاری که بکنیم، مهم نیّتمان است، نه صورتمان.

قاعده‌ی بیست و سوم: زندگی اسباب‌بازی پرزرق و برقی است که به امانت به ما سپرده‌اند. بعضی‌ها اسباب‌بازی را آن‌قدر جدی می‌گیرند که به خاطرش می‌گریند و پریشان می‌شوند. بعضی‌ها هم همین که اسباب‌بازی را به دست می‌گیرند کمی با آن بازی می‌کنند و بعد می‌شکنندش و می‌اندازندش دور. یا زیاده بهایش می‌دهیم، یا بهایش را نمی‌دانیم.
از زیاده‌روی بپرهیز. صوفی نه افراط می‌کند و نه تفریط. صوفی همیشه میانه را برمی‌گزیند.

قاعده‌ی بیست و چهارم: حال که انسان اشرف مخلوقات است، باید در هر گام به یاد داشته باشد که خلیفه‌ی خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایسته‌ی این مقام باشد. انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد، آماجِ افترا شود، حتی به اسارت رود، باز هم باید مانند خلیفه‌ای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند.

قاعده‌ی بیست و پنجم: فقط در آینده دنبال بهشت و جهنم نگرد.‌هر گاه بتوانیم یکی را بدون چشمداشت و حساب و کتاب و معامله دوست داشته باشیم، در اصل در بهشتیم‌. هر گاه با یکی منازعه کنیم و به نفرت و حسد و کین آلوده شویم، با سر به جهنم افتاده‌ایم.

قاعده‌ی بیست و ششم: کائنات وجودی واحد است. همه چیز و همه کس با نخی نامرئی به هم بسته‌اند. مبادا آهِ کشی را برآوری؛ مبادا دیگری را، بخصوص اگر از تو ضعیف‌تر باشد، بیازاری. فراموش نکن که اندوهِ آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه‌ی‌انسان‌ها را اندوهگین کند. و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.

قاعده‌ی بیست و هفتم: این دنیا به کوه می‌ماند، هر فریادی که بزنی، پژواک همان را می‌شنوی. هگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک می‌یابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی، همان شر به سراغت می‌آید.
پس هر که درباره‌ات سخن زشت بر زبان راند، تو چهل شبانه‌روز درباره‌ی آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز می‌بینی که همه چیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون می‌شود.

قاعده‌ی بیست و هشتم: گذشته مهی است که روی ذهنمان را پوشانده. آینده نیز پسِ پرده‌ی خیال است. نه آینده‌مان مشخص است، نه گذشته‌مان را می‌توانیم عوض کنیم. صوفی همیشه حقیقتِ زمانِ حال را در‌می‌یابد.

قاعده‌ی بیست و نهم: تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش‌ تعیین‌ شده. به همین سبب این که انسان گردن خم کند و بگوید ‘چه کنم، تقدیرم این بوده’، نشانه‌ی جهالت است. تقدیر همه‌ی راه نیست، فقط تا سر دوراهی‌هاست. گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردش‌ها و راه‌های فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگی‌ات حاکمی و نه محکومِ آنی.

قاعده‌ی سی‌ام: صوفی حقیقی آن است که اگر دیگران سرزنشش کنند، عیبش بجویند، بدش را بگویند، حتی به او افترا ببندند، دهانش را بسته نگه دارند و درباره‌ی کسی حتی یک کلمه حرف ناشایست نزند.
صوفی عیب را نمی‌بیند، عیب را می‌پوشاند.

قاعده‌ی سی و یکم: برای نزدیک شدن به حق باید ثلبی مثل مخمل داشت. هر انسانی به شکلی نرم شدن را فرا می‌گیرد. بعضی‌ها حادثه‌ای را پشت سر می‌گذارند، بعضی‌ها مرضی کشنده را؛ بعضی‌ها درد فراق می‌کشند، بعضی‌ها درد از دست دادن مال… همگی بلاهای ناگهانی را پشت سر می‌گذاریم، بلاهایی که فرصتی فراهم می‌آورند برای نرم کردن سختی‌های قلب. بعضی‌هایمان حکمت این بلایا را درک می‌کنیم و نرم می‌شویم، بعضی‌هایمان اما افسوس که سخت‌تر از پیش می‌شویم.

قاعده‌ی سی و دوم: همه‌ی پرده‌های میانتان را یکی‌یکی بردار تا بتوانی با عشقی خالص به خدا بپیوندی. قواعدی داشته باش، اما از قواعدت برای راندن دیگران یا داوری درباره‌شان استفاده نکن. به ویژه از بت‌ها بپرهیز، ای دوست. و مراقب باش از راستی‌هایت بت نسازی! ایمانت بزرگ باشد اما با ایمانت در پی بزرگی مباش!

قاعده‌ی سی و سوم: در این دنیا که همه می‌کوشند چیزی شوند، تو ‘هیچ’ شو. مقصدت فنا باشد. انسان باید مثل گلدان باشد. همان‌طور که در گلدان نه شکل ظاهر، بلکه خلا درون مهم است، در انسان نیز نه ظن منیّت، بلکه معرفت هیچ بودن اهمیت دارد.

قاعده‌ی سی و چهارم: تسلیم شدن در برابر حق نه ضعف است نه انفعال. برعکس، چنین تسلیم شدنی قوی شدن است به حد اعلی. انسانِ تسلیم‌شده سرگردانی در میان موج‌ها و گرداب‌ها را رها می‌کند و در سرزمینی امن زندگی می‌کند.

قاعده‌ی سی و پنجم: در این زندگی فقط با تضادهاست که می‌توانیم پیش برویم. مومن با منکر درونش آشنا شود، ملحد با مومن درونش. شخص تا هنگامی که به مرتبه‌ی انسان کامل برسد پله‌پله پیش می‌رود. و فقط تا حدی که تضادها را پذیرفته، بالغ می‌شود.

قاعده‌ی سی و ششم: از حیله و دسیسه نترس. اگر کسانی دامی برایت بگسترانند تا صدمه‌ای به تو بزنند، خدا هم برای آنان دام می‌گسترد. چاه‌کن اول خودش ته چاه است. این نظام بر جزا استوار است. نه یک ذره خیر بی‌جزا می‌ماند، یک ذره شر‌.
تا او نخواهد برگی از درخت نمی‌افتد. فقط به این ایمان بیاور.

قاعده‌ی سی و هفتم: ساعتی دقیق‌تر از ساعت خدا نیست. آن‌قدر دقیق است که در سایه‌اش همه چیز سر موقعش اتفاق می‌افتد. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر. برای هر انسانی یک زمانِ عاشق شدن هست، یک زمانِ مردن.

قاعده‌ی سی و هشتم: برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییر دادن خودمان هیچ‌گاه دیر نیست. هر چند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است.

حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم. باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد. برای رسیدن به زندگیِ نو باید پیش از مرگ مرد.

قاعده‌ی سی و نهم: حتی اگر نقطه‌ها مدام عوض شوند، کل همان است. به جای دزدی که از این دنیا می‌رود، دزدی دیگر به دنیا می‌آید. جای هر انسان درستکاری را انسانی درستکار می‌گیرد. کل هیچ‌گاه دچار خلل نمی‌شود، همه چیز سر جایش می‌ماند، در مرکزش… هیچ چیز هم از امروز تا فردا به یک شکل نمی‌ماند، تغییر می‌کند.
به جای هر صوفی‌ای که می‌میرد، صوفی‌ای دیگر می‌زاید.

قاعده‌ی چهلم: عمری که بی‌عشق بگذرد، بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوت‌ها تفاوت می‌زاید. حال آن‌که به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش.

 

Simply Share