صیح صفر درجه خرم‌آباد بود و من پای قلعه فلک‌الافلاک با بلیط‌فروش بدقواره ای طرف بودم که به استناد یک بخشنامه بی‌ربط سازمان میراث فرهنگی، منِ راهنمای کارت‌دار را بدون ورودیه راه نمی‌داد. کوله‌پشتیم سنگین‌تر از آن بود که بایستم و بحث کنم، پس رفتم سراغ نزدیکترین جایی که اسمش وسوسه‌ام می کرد: خانه جهانگرد. کوچه تنگی که اول نادیده گرفته بودمش، دروازه ای کهنه و باز در میان آجرهای برهنه و تابلویی که مهمانش را فرا می خواند.


از کوچه خسته پا به حیاط خانه‌ای مجلّلی گذاشتم که زمانی به قاضی شهر تعلّق داشت. اگر در درستکاری صاحب اولیه‌اش شکی داشتم، ادب و خوشرویی اولین میزبانی که برای خوش‌آمدگویی سراغم آمد نشانم داد لااقل الان در دستان انسان‌های فرهیخته ای است. آقای عظیمی مرد میانسال و موقّری بود اهل کنگاور که در خرم‌آباد مشغول بودند و با لبخندی صمیمی خود را دوست‌دار دیار من معرفی کردند. من را به داخل دفتر مجموعه دعوت کردند تا کوله هایم را زمین بگذارم و با دوستشان، آقای فرزین که وسط صبحانه خوردن بودند آشنا شوم. آقای فرزین مثل بقیه سبیلوها حواسش به تمیز نگه داشتن سبیل سفیدش بود و بعد از کمی صحبت درباره سفر، برایم چای ریختند و لقمه ای از نان سنگک داغ و شیره گرفتند چون لقمه خودم “هنوز تازه‌کار” بود.
گرم گفتگوی دوستانه با انسان‌هایی بودم که لااقل دو برابر من سن داشتند و تجربه سفر، اما در جمعشان حس خودی بودن داشتم. اگر هر کدامشان از دیگری نمی‌گفتند شاید هیچ‌وقت نمی فهمیدم با چه کسانی طرفم. آقای عظیمی با آوردن کتاب ((طبیعت لرستان)) توضیح دادند که آقای فرزین یکی از برترین عکاسان طبیعت و فرهنگ استان لرستان هستند. آقای فرزین علاقه ای به تفاخر سر میز صبحانه نداشت و از “دکتر” خواست بگذارد من لقمه‌ام را بخورم. تازه فهمیدم آقای عظیمی بزرگوار برای اجتناب از خودستایی و معذّب کردن من، لقب دکترش را نگفته بود. من را بگو که نشسته بودم برای آقای فرزین واید بودن گوپرو را توضیح می دادم و برای دکتر عظیمی، دانش اندک فرهنگی-تاریخی ام را!
آن دو به مراسمی دعوت شده بودند و قبل از رفتن، گفتند پای قلعه آشنایی بدهم تا راهم بدهند. به همراه همکارشان آقای میر گشتی در موزه خانه زدم و از صبر چندساعته آقای فرزین برای گرفتن تعداد انگشت‌شماری عکس داستانی برایم گفت. خانه جهانگرد را ترک کردم و پای قلعه با اسم آشنای جدیدم، بی‌دردسر وارد قلعه شدم. حالا وقتش بود کوله‌ام را زمین بگذارم و از بالای برج و باروی فلک‌الافلاک و شهری که در پایش ساخته شده را ببینم. پل و رودخانه در یک سو، کوه و خانه های نقلی در سوی دیگر. وقتم را به خواندن بروشورهایی که دکتر داده بود سپری کردم تا زمانی که حس کردم نور آفتاب موتورم را برای دیدن موزه مردم‌شناسی قلعه گرم کرده.

#قلعه_فلک_الافلاک #خرم_آباد #لرستان #ایران #falak_ol_aflak #castle #khorramabad #lorestan #iran اگر چه بار اول به عنوان یک راهنمای گردشگری راهم ندادند، اما خوشبختانه در مراجعه مهمان آقای فرزین بودم. از بالای برج شاهد نورانی شدن شهر و غرق شدن صدای رودخانه در هیاهوی بیداری بودم. بنیانش #ساسانی است و از آن زمان که #دژ #شاپورخواست بود تا زمانی که قاجار نام کنونی اش را انتخاب کرد (#سپهر_سپهران) کاربردهای متنوعی به خود دیده. From atop the Falak-ol Aflak Castle (literally meaning Sky of Skies) I watched as the city woke up and drowned out the river's voice in their hussle. Originally built in the #Sassanid period and called #shapurkhast, it's been a versatile monument even after the #Qajar dynasty renamed it. #gopro #goprography #mustseeiran #uncoveriran #discoveriran

A photo posted by Saeed Daneshmandi (@simply.saeed) on


از اولین در وارد راهرو شدم و اولین صحنه ای که دیدم ماکت اسکلت تدفین شده‌ای بود. مرگ، آغاز عجیبی بود و شگفتی بقیه آثار هم دست‌کمی نداشت. همان وسایل همیشگی که انتظارش را در موزه داریم (سکه، زیور آلات، ظروف سفالی،…) ولی با طرح‌هایی چنان تخیلّی و اسرارآمیز که باور قدمتشان را دشوار می کرد. به نقش مرد کمانداری با ریش و موی بلند روی ظرفی خیره شدم و تصور می کردم کسی که در هزاره اول قبل از این میلاد این را کشیده در چه دنیایی زندگی می کرده. صنعتگری که قوچ را در خدمت انسان یا پلنگ را در پی قوچ روی فلز تصویر کرده به چه می اندیشیده. بعد از چند دقیقه به خودم آمدم و دیدم ایستادن وسط دالان باریک با کوله ای عظیم و سرپا نوشتن کار چندان عاقلانه ای نیست!

#حیاط_دوم #قلعه_فلک_الافلاک #خرم_آباد #لرستان #ایران #falak_ol_aflak #castle #khorramabad #lorestan #iran با #کوله سخت میشه گشت، پس رفتم دفتر انتظامات که بسپارمش بهشون. تو این سفر فهمیدم کوله بزرگ کنجکاوی آدمها رو تحریک میکنه و باعث میشه یا از سفرهات بپرسن یا از سفرهای خودشون بگن. با فرمانده یگان حفاظت خرم آباد و همکارانش مکالمه دوستانه ای درباره سفر و لرستان داشتم و به چای مهمانم کردند. #کوله‌پشتی #کوله #سفر #مسافر #سفرنامه #هیچهایک #هیچهایکر I decided to leave my backpack in the trust of the security office. In this trip I learned that a #backpack stirs up the curiosity of most people, leading to a dialogue about their trips or yours. I had such a conversation with the police chief of the protection squad (who look after historical sites) over a nice cup of tea. #iranissafe #uncoveriran #discoveriran #special_trips #mustseeiran #wptravel #backpacker #backpacking

A photo posted by Saeed Daneshmandi (@simply.saeed) on

بعد از سبک بار شدن، سریعاً سراغ عکاسی از محوطه قلعه رفتم تا به توصیه حرفه‌ای آقای فرزین درباره نور عمل کرده باشم. بعد از فضای روباز حیاط دوم، دوباره وارد موزه شدم، اما این بار از راه درست. اشیا و داستان‌های محلی کنارشان درباره زن زائو و آل نشان می داد بازدید از موزه هوشمندانه طراحی شده: از تولد تا مرگ.. از دیواری به دیواری دیگر می‌رفتم که بیشتر درباره باورها و رسوم یکی از پیشینه‌دارترین نواحی ایران بدانم. اگر استفاده از ماکت‌های انسانی برای انتقال حس پیشه‌وران کافی بود، افزودن صدای ضبط شده آن کار را تمام می کرد. اما چیزی که بیش از همه متعجبم کرد خیلی معاصرتر بود. چند ردیف عکس از وجوه مختلف مردم و مناظر طبیعی آویزان بود که زیر تک تک آنها، نام آقای فرزین می درخشید.
با تماس همسفری که قرار بود در انتهای کمربندی خرم آباد همدیگر را ببینیم، با سرعت تمام از میان باقی موزه و اسکلت تدفین‌شده گذشتم. کوله هایم را از دفتر انتظامات تحویل گرفتم و از فرمانده یگان حفاظت به نیابت از تمام دست‌اندرکاران موزه تشکر کردم. با کروکی یکی از ماموران راهی محل تاکسی سوار شدن شدم. در حین پایین رفتن از پله‌های قلعه به آقای فرزین، دکتر عظیمی و بقیه آدم هایی فکر کردم که در بدو سفر شناخته بودم و به خودم قول دادم در بهار که هوا گرمتر می شود به لرستان برگردم.

Simply Share