9 فروردین 95، تهران
بعد از کلاس روجا، باهاش تا حوالی شیخ بهایی رفتم و اونجا پیاده شدم که برم کباب ترکی بخورم. طبق معمول شلوغ بود ولی رستوران های با شعور، توی هوای بارونی بهار چند تا صندلی اضافه بیرون گذاشته بودن و این خوشحال کننده بود.
تا غذام آماده شه، چند خطی توی برگه هایی که از دفتر روجا کنده بودم نوشتم. بعد از خوردن غذا، زیر چند قطره بارونی که میومد، یه سیگارکشیدم و راهی شدم.
توی خیابون به سمت بزرگراه چمران قدم زدم. فک میکنم اون وقتِ شب تنها مسیری بود که دلم می خواست توش راه برم. خیابون خلوت بود و به غیر از چندتا شبگرد پرمشغله، فقط خودم بودم که با خودم حرف هم می زدم. ذهنم درگیر بود و برای خالی کردنش بهترین چاره بلند حرف زدن بود. شاید اگه کسی شنونده‌ ی حرفام بود فکر می کرد سوال‌ها و جواب‌ها از قبل آماده شدن که همینطور پشت سر هم حرف می زنم ، اما تا جایی که ضمیر آگاهم میدونه، همه حرفام بداهه بودن.
مگه بداهه از کجا میاد؟ ناگهان که از نیست، هست نمیشه. فکر، مثل عکس، چارچوب داره و قسمتی از کل رو به تصویر میکشه تا به تحلیلش بپردازیم. منظره ای که پیش روی ماست گسترده تر از توانایی دید ماست. مشابهاً فکرهایی که تو سرمون شناور هستن به مراتب وسیعتر از میزان توجهی هستن که ما تو لحظه میتونیم معطوفشون کنیم. بداهه هم از یه سری جوش و خروش های درونی برمیاد که بنا به دلایلی اجازه بروز پیدا میکنه و با تمرین کافی، آدم میتونه به این منبع دسترسی پیدا کنه. اما اگه حاضر نباشی پنجره ذهنت رو باز کنی، هیچ نسیمی هم نمیاد.
زندگیم رو تو اون خیابون خلوت مرور می کردم. از صحبت با روجا متوجه شدم که هر دوی ما این روزها یه کم بی‌انگیزه و بی‌تفاوت شدیم. این اشتراک حس و حال بین من و روجا که بالاخره قراره تافل بده و من که چندین قدم‌ جلوتر ازش سر دو‌راهی موندن یا رفتن قرار دارم یه چیزی رو بهم فهموند: علّت غمگین بودنِ من، موقتی موندنم توی ایران نیست. اینکه نمی تونم شادی های کوچیک روزمره پیدا کنم از نجستن اوناست.
امیدم به این بود که کسی نگه داره و سوارم کنه. یه کم کنار خیابون تامل کردم، یه کم قبل از پل و در نهایت، خودم رو کنار بزرگراه پیدا کردم.
جایی قبل از پل به نتیجه ای رسیدم که لبخند رضایتی به لبم آورد که کسی ندید. فهمیدم که من یاد گرفتم تو ایران شاد زندگی کنم و حتی تونستم به بقیه شادی هدیه بدماین دستاورد بزرگیه واسم. تو کشوری که خیلی‌ها از گرونی و خرابی و ناامیدی می نالند، برآیند روزهای من مثبت بوده و هنوز هم امید توی دلم زندس. خوشحالم که اگه برم، رفتنم از ناامیدی نیست و اگه بمونم، از بی‌چارگی نبوده. راه، به هر سمتی که من رو بکشونه، همون طرف میرم و می دونم یه سفر موندگار و معنادار پیش رو دارم.

Simply Share