پارسا موجود عجيبی بود و ابايی هم نداشت از اينکه بقيه این‌طور راجع به او فکر کنند. همه خانه رخت خواب او بود، هر زمان که ميلش می‌کشید غذا می‌خورد و مادامی حوصله مراوده با آدم‌ها را داشت که نفعی برايش داشته باشد. اما هیچ‌کدام از این‌ها، مانع کشيده شدن بقيه به سمتش نمی‌شدند و کسی هم نمی‌دانست چرا. شايد به خاطر موهای بلندش بود که خانه را موکت کرده بود يا چشم‌های عسلی‌رنگش که می‌توانست در آنی از درشت دلبر به تنگ ترسناک تغيير کند. خودش بر اين باور بود بقيه آرزو دارند مثل او پر غرور و اصيل باشند.

اخلاق بر‌نده پارسا اما گره اي از مشکلات مالی هستی باز نمی‌کرد و با ته کشيدن فایده‌اش، پارسا اسباب خود را جمع کرد و از همخانه سابقش خداحافظی کرد. به خيال خودش تا سر کوچه نرسيده يکی از عشاق سر می‌رسید و او را سردست به خانه می‌برد. اما چند روز آوارگی خواب خوش تملّق را از سرش پراند و وقتی از دوست مشترکی شنيد نويد نامی دنبال همخانه‌ای می‌گردد، نديده پذيرفت. اما با ديدن آن ساقه کرفس پشمالو مطمئن بود بزرگ‌ترین اشتباه عمرش را مرتکب شده است.

نويد شبيه خورشيد تابان سياهی بود که روی بامبو سوار کرده باشند، با اين تفاوت که از او دود ساطع می‌شد. اکثر اوقات را در خانه با موسيقی و فیلم‌هایی سپری می‌کرد که بيشتر به آجيل مخلوط ارزان شب عيد می‌ماندند و تنها زمانی که دهان از مثال‌های آچارفرانسه‌اش فرومی‌بست، برای گرفتن کام عميق ديگری از وينستون عقابی بی‌همتایش بود. پارسا مغرورتر از آن بود که اعتراف کند اين سيم ظرف‌شویی وراج روی اعصاب اوست، پس تصميم گرفت مثل سابق با گوشه‌نشینی، چون راهبان بودائی از نويد و دنيايش جدا باشد. اما انگار نويد قائل به هيچ مکتبی نبود و درنهایت ناباوری، گاهی پارسا را از خواب بيدار می‌کرد صرفاً چون حوصله‌اش سر رفته بود! بارها از ذهن پارسا گذشته بود که پنجولی به سر و دست نويد بکشد تا به او بفهماند با کسی شوخی ندارد، اما ترسش از بی‌خانه شدن مانع اين شده بود.

با عادت کردن پارسا به بی‌ملاحظگی نويد، رفته‌رفته متوجه رفتارهای عجیب‌تر او شد. باوجود سليقه غذايی خاص پارسا، غذا خوردن آن دو باهم محال بود اما نويد همچنان برای جفتشان خريد می‌کرد. باوجوداینکه بيشتر در مصرف شبيه حشاشيون الموت بود تا مهارت، اما گاهی از راه يافتن مردک به دژ تنهايی خود خوشحال می‌شد. مثل وقتی‌که بی‌اعتنا به ناراحتی او دستی دور گردنش انداخته بود و با مسخره‌بازی ناراحتی مراجعه به مطب دکتر را از سرش بيرون کرده بود. هرچند نشان دادنش برای پارسا دشوار بود، اما وجود اين همخانه فضول برايش سرگرم‌کننده بود.

چند ساعتی بيشتر از سفر نويد به سنندج نگذشته بود که خانه برای پارسا حکم سينما سانس ظهر را پيدا کرد. برای نشستن جا به اندازه کافی بود و تلويزيون هم روشن بود، اما آنجا کسی مشغول فيلم ديدن نبود. پارسا روی مبل دراز کشيده بود و به اين فکر می‌کرد که چرا مثل سابق از خلوت خود لذت نمی‌برد. نگاهش به کتابخانه چوبی و کتاب نحيف شازده کوچولو افتاد و دوستی انسان و روباه را مسخره‌تر از آن دانست که با فکرش، خواب را به تأخير بيندازد.

با شنيدن صدای چرخش کليد در قفل، مثل صندلی ماشين به حالت عمودی در آمد تا نويد خيال نکند در نبودش، بی‌حوصله و دل‌تنگ بوده. اما محمد که چارچوب در را اشغال کرده بود، خالی شدن جفت بادکنک‌های پارسا را ديد و حالش را فهميد. بنا به طبيعت لقبش، گريزلی مهربان کنار پارسا نشست و بلند گفت «اينم لشه، شده عين صاحبش » و دستی به سر پرشين سفيد اهلی کشيد.

آفرین. متن خیلی  زنده و  پر شتاب شروع می شود و معرفی شخصیت‌ها و جلو رفتن داستان در هم تنیده شده. شخصیت‌ها جذاب ‌ند و موقعیت تناقض آمیز بین دو نفر کشش دراماتیک دارد. پایانش البته که پایان یک متن مستقل نیست. می شود کلش را آغاز قصه ای فرض کرد.

نظر سروش روحبخش-استاد کارگاه داستان نویسی خلّاق

Simply Share