در تهران کار زیادی نداشتم. فقط باید لباس هایم را برای خشک شدن پهن می کردم و چند وسیله دیگر بر می داشتم. در انتظار برای خشک شدن، وسوسه کافه رفتن غلبه کرد و سر از پاتوق همیشگی یعنی کافه ویزور درآوردم. حتماً جایی در پس ذهنم می دانستم که آنجا دوستانم را می بینم و گرم معاشرت می شویم، ولی باز با این اوصاف کمی بابت از دست دادن اتوبوس اندیمشک ناراحت شدم. خوشبختانه هنوز چند ساعتی از همسفرم، هدیه، که بالاخره تصمیم گرفته بود بیاید جلوتر بودم و فرصت برای دیدن جای دیگری داشتم. اتوبوس 23:45 خرم آباد مرکب این سفر بود و من سوارش.

با مجلل ترین اتوبوس عمرم راهی شدم و برای کسی که اتوبوس زیاد سوار شده، دیدن LCD جدا روی هر کدام از پشتی صندلی ها حیرت آور بود. از میان گزینه های متعدد فیلم و موسیقی موجود، صد سال موسیقی ایرانی را انتخاب کردم و با صدای قدیمی ها به خواب رفتم. یکی از مزایای اتوبوس زیاد سوار شدن این است که در کسری از ثانیه خوابم می برد و تا توقفگاه یا مقصد بدون دغدغه دیدن مسیر با حداقل هشیاری سپری می شود.

ساعت 6:30 رسیدم و متاسفانه، حق با اپلیکیشن هواشناسی بود که دمای روز را 0 درجه تشخیص داده بود. بر خلاف راننده های تهران، با اندکی چانه زنی با تاکسی به توافق رسیدم و راهی سبزه میدان شدم. قهوه خانه قدیمی و بی تجملاتی آنجا بود که هم صبحانه حلیم و چایم را فراهم می کرد، هم امانی از سرمای پیش از طلوع خرم آباد. قبل از خروج از صاحبش اجازه گرفتم و به بهانه دستشویی به زیرزمین رفتم. واقعیت این بود که باید شلوار گرم می پوشیدم و هیچ کاری با دستشویی کثیف گوشه آن فضای تاریک و تهی نداشتم.

تا پل روی رودخانه پیاده روی کوتاهی بود. آنجا در مقابل چشمان ناباور خواب آلود، آستین بلند و دستکش را دستم کردم و مثل یک شوالیه زره پوش به جنگ سرمای صبحگاهی رفتم. چند عکس از رودخانه و شهر گرفتم و بالاخره سرم رو بلند کردم تا ببینمش. از لحظه ای که به میدان رسیده بودم دیده می شد و با روشنتر شدن هوا بیشتر بر دعوتش اصرار می ورزید. ساعت 8 شده بود و دیگر می توانستم وارد نامدارترین بنای خرم آباد (بلکه لرستان) شوم: قلعه فلک الافلاک.

Simply Share