تصویر دورین گری

ابایی که از نگاه کردن به نوشته های پیشینم دارم شبیه به حسی است که دورین گری نسبت به نقاشی اش داشت. در جوانی یکی از دوستان دورین که نقاشی چیره دست بود از سر شیفتگی به زیبایی دورین، از او پرتره ای ترسیم کرد. آن نقاشی چنان دقیق دورین را به تصویر کشیده بود که گویی زنده است.

اما دورین همان جوان پاک و معصوم باقی نماند. رفته رفته شهرت زیبایی او زبانزد شد و طرفداران بسیاری حول او جمع شدند. در میان آنها زنانی بودند که دل و تن به او سپرده بودند و مردانی که تحت تاثیر اندیشه های او مسیر زندگی خود را تغییر داده بودند. کم کم دورین در میان مردم به نمادی از تباهی بدل شد، لیکن هیچ نشانی از آن در سیما و پیکر او نبود.

عجیبتر آنکه دورین انگار از گزند پیری نیز در امان بود و گذر سالها هیچ تفاوتی در او ایجاد نکرده بود. البته این ظاهر امر بود. در باطن، دورین از هیچ لذتی دریغ نداشته بود، حتی گناه آلودترین آنها. ولی این تن دورین نبود که جور آن فساد را به دوش می کشید، بلکه تصویر او بود.

تابلو به مرور تغییر کرده بود و بعد از هر عمل ناشایستی که از دورین سر زده بود، تصویر او اندکی زشت تر و پیرتر شده بود. با ارتکاب اولین گناه بزرگش، دورین متوجه این تغییر شده بود و پس از پی بردن به خاصیت عجیب تابلو، روی آن را پوشانده و از چشمان همگان دور نگاه داشته بودش. حتی خود او نیز از نگریستن به تمثال خود واهمه داشت زیرا می دانست در پس آن روپوش، تصویری نهفته که چهره ی واقعی او را نشان می دهد.

دورین گری به زندگی سراسر لذت خود ادامه می داد، بی هراسی از عقوبت، چون می دانست نمود آن نه در او، بلکه در تابلوی نقاشی خواهد بود. 

احساسی که من نسبت به نوشته هایم دارم، گاهی بی شباهت به احساس دورین گری نسبت به نقاشی خود اوست. زمانی که حال نوشتن دست می دهد، فارغ از هر اندیشه ی بازدارنده ای دست به قلم می برم و می نویسم. اما پس از آن که باید به سان هر نویسنده ی جدی دیگری به نوشتارم نگاهی بیاندازم و آن را ویرایش کنم، نیروی بازدارنده ی لجام گسیخته ای سراسر وجودم را فرا می گیرد. با وجود آنکه در نوشتار گناهی هولناک مرتکب نشده ام، از آنچه ممکن است ببینم می ترسم.

منشا این ترس البته چیزی نیست جز کمالگرایی، همان مظنون همیشگی. در من انتظار ناگفته ای هست برای ارائه دادن متنی که پس از انتشار، سر سوزنی نیاز به تغییر نخواهد داشت. هر بار که به متن ویرایش نشده می نگرم، به دنبال صیقل دادن بیشتر آن هستم و گاهی این سنباده، روح متن را خراش می دهد. تا کجا می توان در متن اولیه دست برد و جرح و تعدیلش کرد بی آنکه به اصالت آن آسیبی برسد؟

 

این تصور بیمارگونه من را از پرداختن به نوشته هایی که مدتها پیش آماده شده اند باز می دارد.. نوشته هایی که برای هر کدام مدت زمان مدیدی صرف شده و تاریخ مصرفشان به سر آمده. هر مطلبی به تناسب شرایطی خلق می شود و با گذر زمان، فرصت ارائه و سودمندی آن به پایان نزدیک می شود. افسوس که نوشتار کمپوت نیست که این تاریخ ها رویش درج شده باشند و انسان برای مصرف به موقعشان دست بجنباند.

چاره ی کار البته که چیزی جز غلبه بر این اندیشه ی بیهوده ی کمال نیست. این را خوب می دانم. ولی از دانستن تا عمل کردن فاصله ایست که من در آن برزخ ایستاده ام. جالب تر آنکه هر گاه نوشته ای از زیر دست این ذهن ویرایشگر جلاد می گریزد و خود را نمایان می کند، بازخوردها عموماً مثبت هستند. اکثر کسانی که متن هایم را می خوانند از قدرت قلمم تعریف می کنند و من را تشویق به ادامه دادن. اما آن مشوّق ها کجای هزارتوی خاطراتم گم می شوند، هنوز نمی دانم.

در توالی نوشتن حالی به من دست می دهد که با هیچ عوضش نمی کنم. به مرحله ای می رسم که صداهای محیط رنگ می بازند، ذهنم برای لحظاتی ناب از سرکشی دست می کشد و هر آنچه دارم می گذارم پای نوشتن. این حالت را در انگلیسی فلو (flow) می نامند که معادل مناسب آن شاید واژه ی “روانی” باشد. کلمات، تصاویر و مفاهیم چنان روان جاری می شوند که گویی نویسنده ابزاری است در دست قلم و نه بالعکس.

اما باید اعتراف کنم که هیچگاه در طی فرآیند ویراستاری، خصوصاً دستنوشته های خودم، به این حال دست نیافته ام.. شاید ماهیت این دو از بیخ و بن متفاوت باشد. نوشتن برآمده از حس و حال است، در حالی که ویرایش جراحی آن نوشتار به دست عقل و منطق است. امان از این عقل که هیچگاه بهانه هایش تمامی ندارند و هر چه آدمی به آن بیشتر گوش سپارد، حریص تر و طماع تر می شود. حکایت منتقدان است که ید طولایی در تکه پاره کردن آثار و تجزیه و تحلیل آنها دارند اما تا پای خلق به میان می آید، میدان را خالی کرده اند.

Simply Share