داستان از کجا شروع می شود؟
از 30 مرداد 95 یعنی درست دو سال بعد از روزی که خواهرم از ایران رفت. من هم این تاریخ را برای آمریکا رفتن خودم فرض کردم و با این عدد روزهای باقی مانده ام در ایران را سپری می کنم.

دوره زمانه ای شده که همه حداقل یک نفر را سراغ داریم که خارج رفته باشد، خصوصاّ کسانی که در دانشگاه تحصیل کرده اند. سال 86 من و شش نفر از همکلاسی های دبیرستانمان، میرزا کوچک خانِ رشت، در رشته های مهندسی و بیوتکنولوژی دانشگاه تهران قبول شدیم. از آن 7 نفر، امروز دو نفر ایران هستند، چهار نفر خارج از ایران و هفتمی در انتظار پیوستن و پنج تایی شدن.

روزهایی که در کشورم سپری می کنم محدودند و فکر اینکه چطور به بهترین شکل از آنها استفاده کنم تِم کلی افکارم است. اما اگر بخواهم واقع بینانه به عملکرد خودم نگاه کنم، مثل خیلی های دیگر، کمتر از چیزی که دوست داشتم اقدام عملی کرده ام. شاید این از روحیه کمالگرای من نشأت می گیرد، شاید هم از آینده نگری. البته انصاف حکم می کند بگویم انقدر کارهای مختلف و جالب انجام دادم و می دهم که برای نوشتن مطلب کم نیاورم.

حالا به چالش اصلی ام می رسم: نوشتن و منتشر کردن. من نوشتن را عاشقانه دوست دارم و بهترین راه برای تخلیه درونی و ابراز برونی احوالم است. مثلاّ به تازگی به یک سفر پانزده روزه جنوب رفتم که بیش از سه هزار کیلومتر زمینی و دریایی راه پیمودم و حاصل ثبت خاطراتم 160 صفحه دستنوشه و مقادیر زیاری عکس و فیلم بود . ولی مشکل اینجاست که برای انتشار این نوشته ها باید آنها را به داستان تبدیل کنم و شخصیت بهانه گیر درونم را ساکت کنم تا به خودم جسارت آپلود کردنشان را بدهم.

چاره ای که برای غلبه بر این دیو درون جسته ام نوشتن مستفیم در غالب وبلاگ شخصی ام است. اگر انگشتانم را برای وارد کردن کلماتم در وبلاگ به خدمت بگیرم و سریعاّ آن را منتشر کنم، ناچار می شوم برای حفظ آبرو هم شده به فکر اضافه کردن عکس و ویرایش کردن متن بیافتم و دست به کار شوم. امیدوارم این ترفند کارگر باشد چون گفتنی ها کم نیست.

همسفر راه خاطرات من می شوید؟

شانزده اسفند نود و چهار، تهران

Simply Share